Life-wise

-__-

Life-wise

             -__-

قسمت اول، راوی اول.

شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۸، ۱۰:۰۰ ب.ظ

من از کودکی، عاشق داستان‌های علمی-تخیلی بودم. راستشو بخواین، تقریبا هر ایده و فضاسازی‌ای که بتونین تصور کنید و نویسنده‌ای نوشته باشتش رو خوندم. مردمانی که روی سیاره‌هایی زندگی می‌کنند که مرکزشون پنیره، آدم‌فضایی‌هایی که کل اعضای بدنشون از زمین زیرپامون ساخته شده و دنیاهایی که روی لاک‌پشت‌ها سوارن.

هیچ کدوم این‌ها هیچ‌وقت برام احمقانه نبودن. هیچ‌وقت به ایده جهان دومی نخندیدم که مردمان ما ساختند، وقتی شهاب‌سنگ‌ها میان و اونا رو از دنیای ما می‌برند. ولی مادربزرگم می‌خنده. راستش هر کسی که منو با یه کتاب دستم می‌بینه وقتی که دارم از خیابون‌های امن رد می‌شم و بعد با حواس پرتی، خودمو توی منطقه لزج ناامن می‌ندازم، بهم می‌خنده.

«ولی دخترم، باید روی زندگی واقعیت تمرکز کنی! می‌دونی که هر بار اشتباها توی منطقه ناامن پرت می‌شی، چه اتفاقاتی ممکنه بیوفته!»

زندگی واقعیم.

به خودم قول دادم که توی نوشتن این داستان از قواعد نگارشی درست استفاده کنم. وگرنه، درست‌تر این بود که یه شکلک خنده جلوی جمله قبلی می‌بود. زندگی واقعیم؟ زندگی واقعیم همون دویدن همیشگی تمام هم‌نوعانمه، وقتی که سیل‌های دوره‌ای برمی‌گرده. زندگی واقعیم فرارکردنم به دنبال پدرمه، وقتی که شهاب‌سنگا میان. مسابقه دوی همیشگی ما، تا بالاخره فقط اونایی که سریع می‌تونند به سایبان‌های دو سر سیاره پناه ببرند زنده بمونند. 

انتخاب طبیعی.

من داستان‌هایی شنیدم از اینکه توی سیاره‌هایی شبیه به مال ما، سیل‌هایی اومده که هیچ کس نمیتونسته با نگه داشتن محکم شاخک‌های روی سایبان‌ها ازشون فرار کنه.  سیل‌های سمی‌ای که همه هم نوعانمو از خونه‌هاشون دور کرده و باعث شده به بیرون پرت بشن، یا از مسمومیت بمیرن. وقتی هم که از یکی از راوی‌ها بپرسی بیرون سیاره دقیقا چه خبره، کسی جوابی نداره. البته، به جز اریک. اون همیشه میگه:«دفعه بعد موقع سیل، محکم شاخک‌ها رو نگه ندار و همراه سیل برو مکتشف! مطمئنم می‌تونی جواب سوالتو پیدا کنی!»

بهترین جواب ممکن. ممنونم عمو اریک.

وقتی که هشدار سیل برای چند ساعت آینده میاد و همه از ترس به حاشیه‌ها پناه می‌برند که بتونند به شاخک ها دسترسی داشته باشند، من ترجیح می‌دم توی خونه، در بالاترین نقطه سیاره بشینم و تصور کنم توی سیاره‌ایم که مرکزش از پنیره. اون دنیا، چه مشکلی می‌تونه داشته باشه؟ چه فایده‌ای داره به زندگی واقعیم برسم وقتی چند تا دوست دارم که قراره مچ اون کارخونه‌ای رو که دزدکی پنیرها رو استخراج می‌کنه رو بگیرن؟

-----------

  • ۹۸/۰۱/۲۴
  • نگار. س.

نظرات (۴)

خوشحال شدم که بعد از مدت ها نوشتی
ممنون

واو. واو.
واو اول به خاطر اینکه داری می‌نویسی و من عاشق نثرت بودم و هستم. خیلی اتفاق خوشحال کننده‌ایه^^
واو دوم هم... واو :)) اصلا انتظار نداشتم اینطوری پیش بره. اینترستینگ. دوست دارم بقیشو بخونم. تا چقدر از داستان رو فکر کردی؟ 
لطفا لطفا لطفا نصفه ولش نکن. خیلی خوشحال شدم دیدم پستتو  *-*
پاسخ:
*تعداد زیادی از اموجی هوبی*
می‌دونم داستان میخوام چی بشه ولی دقیقا روی نوشتنش فکر نکردم؟ تلاش می‌کنم الان بازم :-؟
  • قاسم صفایی نژاد
  • سلام
    ما در نشر جام جم یه مسابقه داستان بلند برگزار کردیم که چند روز دیگه اختتامیه‌اش هست و دوباره یه مسابقه جدید اعلام می‌کنیم. حتما شرکت کنید اگه علاقه دارید.
    بقیش چی :(
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">